مناجات نامه شیخ نوین …!

استادا !!  عاشقان کلاست در مدح تدریست حیران و واصفان حلیه جمالت در وصف بیانت گریان!


بزرگ معلما! تا چه زمان قصد تدریس ما کردی؟! و تا چه هنگام الطاف خفیه خود را بر ما نازل گردانی؟؟! گویی دگر باره باید آهنگ آن کنیم که نفحات دلنشین تعالیم دالامبری(۱) و شتابهای کوریولیسی(۲) شما بر دانشکده طنین انداز شود….پس٬ بزرگا !! سفره های رحمت و نمره های پر برکت را بر ما نازل کن…


 باصحبتا ! دلها٬ شیدای دقت و به هنگام بودنت و جانها لبریز از حواس جمع بودنت! دگر در این مجال بر ما رحمی کن و در وقت٬ به مکتب حاضر شو و به هنگام از آن خارج..! گر از حضور و غیاب خلق نالانی همانا تو را سزد که خلق را نپیچانی!


یا علی رضا! سرعت تدریست بر همه هویدا و ۲۰۰ صفحه را در ۱۵ دقیقه درس دادن بر همه پیدا…


گر ما در فهم درس هستیم کودن/ تو را باید در IQ ستودن


پس لطفي بنما و رحمتي كن/ ما كودنان را همرهي كن


استادا! نقش قلمی که بر لپتاپت می نوازی٬ گچ و تخته را به سیاه چاله ای تاریک برد و قربانیان کلاست را به مسلخ دینامیک ! 


 در خيالم وضع تدريس تو در ياد آمد/ حالتي رفت كه مريام به فرياد آمد


پس ای تو که این جریده را میخوانی… همانا بدان که خونهای زیادی در این ره رخته شده و هوافضایی ها قربانی گشته اند….تا این میراث گرانبار به تو رسیده….و ﺳﺨﻨﻲ ﻧﺮاﻧﻢ ﺗﺎ ﺧﻮاﻧﻨﺪﮔﺎن اﻳﻦ ﺗﺼﻨﻴﻒ ﮔﻮﻳﻨﺪ ﺷﺮم ﺑﺎد اﻳﻦ ﭘﻴﺮ را!!


زان یار دلنوازم شکریست با شکایت…… گر ديناميك ميداني، خودت بكن قضاوت





پاورقی:



 ۱- دالامبر (معروف به غلامرضا دالامبری) یه مادرمرده ای بود که در علم دینامیک قضیه از خودش ول کرده…!البته ایشون یه داستانی هم در مقوله آیرودینامیک دارن که شنیدنیه…! روزی غلامرضا دالامبری به همراه دوست خود شهرام کوری میرن کلاس آیرودینامیک چیز یاد بیگیرن…استاد با پاورپوینت اسلایدها رو ورق میزد٬(!) چراغا هم خاموش بود!…. لحن دلنشین و جذاب استاد باعث شد که عده ی کمی (در حدود ۹۸ درصد و نیم) از شاگردها به حالت تفکر برن…غلامرضا که از همه مستعدتر بود٬ جلودار تفکر شد… استاد با دیدن این تفکر عمیق عصبانی میشه و بعد از چند لحظه همه دیدند که غلامرضا با شوت کات دار استاد به بیرون کلاس ارسال میشه… اما قصه از اینجا شروع شد….این جملات از غلام رضا در حال بی وزنی نقل شده: من فهمیدم که فشار روبرویم بیشتر از فشار پشت سرم هست…. و این قضیه با تعالیم استاد در تناقض بود…. و این چنین من به پارادوکس رسیدم…(برگرفته از کتاب تاریخ دالامبری)


۲- کوریولیس (معروف به شهرام کوری) یه مادرمرده ی دیگه بود که همیشه به مقتضای کارش درگیر شتابهای مختلف بوده… یه روز ایشون با همین غلامرضا دالامبری رفته بودن سر کلاس دینامیک چیز یاد بیگیرن که استاد دینامیک طبق معمول قرار بود ۹ باید اما با کمی تاخیر  ۹:۴۵ سر کلاس بود… شهرام که تحمل این وضع رو نداشت٬ پا شد و به استاد خسته ی دینامیک گفت: دیر که میاین… سریع که درس میدین…. زود هم میخواین برین… میخواین تا کلاس شما رو کول کنم خسته نشید؟!!!


 استاد هم نه گذاشت نه ورداشت با اون دست خسته و سنگینش یکی خوابوند تو گوش این مادر مرده!! در این لحظه کله شهرام دچار شتابی  گشت که در اثر این واقعه شاعر می فرماید:به شور و شتاب به جایی رسید / كه چون خویشتن در جهان كس ندید ….و این شهرام جون ما هم که دنبال کشف و اکتشاف و از این جور حرفا بود اسم این شتاب رو گذاشت کوریولیس و بدین شکل شتاب جدیدی از خودش ول کرد….….        (اقتباس از تاریخ دالامبری)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *