نگاهی به مدیریت نفتی در ایران…

  روزگاری بنایم بر این بود که نام این نوشته را بگذارم، مسئول سه لتی! یا دست کم تقدیمش کنم به مسئولان سه لتی.. و مسئول سه لتی را برساخته بودم از عبارت مسئول دولتی. با این توضیحات…

که اولا مسئول سه لتی را دقت کنیم که هفت قرآن به میان، با مسئول صلتی اشتباه نشود. و مگر می شود مسئول، اهل صله و پاداش و زیرمیزی و رومیزی باشد؟

در ثانی هر مسئولی اصولا  دری است به سوی بهشت! بعضی از مسئولان، درشان دو لت دارد، دو لتی هستند و بعضی دیگر سه لتی، وسیعتر و فراختر و گشاده تر! و من حسب اتفاق با مسئولان سه لتی، همانها که باب بهشت شان سه لت دارد و فراختر است، حرف ها دارم!

البته دو لتی و سه لتی را معنا کردم، می ماند بهشت، که معنای بهشت زمینی البته برای جماعت روشن تر است. بهشت آسمانی را که نه کسی دیده است و نه کسی از این جماعت قرار است ببیند، بهشت زمینی اما جایی است که بی منت، روزی مفت می دهند… چیزی شبیه به همین دور و بر نفتی خودمان …

آنچه می نویسم یک دلنوشته ی فردی است، نه یک مقاله پژوهشی برای بالا بردن حقوق استادی و نه یک یادداشت سیاسی برای گرم کردن تنور انتخاباتی. آنچه می نویسم صرفا نوشته ای است برای جوانترها. نه برای هم نسلان که اظهار فضلی باشد و نه برای معمران که ابراز وجودی باشد.

آن چه می نویسم به قول فرنگی ها «اِسِی» است، نه «آرتیکل». در این گوشه از عالم به آن می گویند نوشته ای اُخُوینی. از زمره ی اخوانیات. چیزی که میان برادران نگاشته می شود و باید برادرانه آن را خواند… و نه چیزی از زمره ی نوشته های دبیران، پس دبیرانه نیز نباید خواندش. تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی. انتهای متن هم به دنبال گراف و نمودار و عکس و نقشه نبایستی بود. اعداد هم کمی بالا و پایین شوند، چارستون خیمه ی این نوشته جنب نمی خورد!

این اخوینی را می نویسم برای نسل بعدی.، برای آنهایی که هنوز وارد بازار کسب و کار نشده اند. همانها که هنوز حوصله شنیدن دارند و فرصتی برای تصمیم گیری. این تفکیک – عدم ورود به بازار کار- مثلا در هند و بنگلادش می شود همان رده ی جیم کانون پرورش فکری خودمان، یعنی بچه های نوپا که اصلا سواد  خواندن ندارند، در چین و ماچین می شود چیزی نزدیک به شانزده سال، در ایالات متحده و کانادا می شود بیست سال و در اروپا فوقش می رسد به بیست و سه سال…. اما در این گوشه از خاک، مخاطبی که هنوز وارد بازار کسب و کار نشده است از دوازده ساله گی می تواند کش پیدا کند تا پنجاه ساله گی و حتا تا پس از مرگ! در این مملکت طرف می تواند پزشکی بخواند و بیست و پنج ساله شود و وارد بازار کار نشود. بعد دو سال برود طرح و سربازی و باز هم وارد بازار کار نشود. بعد برود سه سال پشت کنکور تخصص – یعنی تا سی ساله گی – و باز هم وارد بازار کار نشود. بعد، چهار سال تخصص بخواند و باز هم … و البته بعد از تخصص تازه بفهمد که تا فوق تخصص نخواند، نمی تواند وارد بازار کار شود… این پزشک فوق متخصص، یا آرزومند درجه ی فوق تخصصی پزشکی هم از زمره ی مخاطبان این نوشته است. در این گوشه از خاک، می تواند کسی به دنیا بیاید و بالغ شود و از پدر پول تو جیبی بگیرد، بعد بزرگتر شود واز دولت پول تو جیبی بگیرد و بعد هم ریق رحمت را سر بکشد و وارد بازار کسب و کار نشود. نگرانی هم نداریم، تا آنجایی که از اهلش شنیده ایم، “مَن رَبُّک” را می پرسند، و “من نَبیُّک” و “من امامک” و “ما کتابک” را. در این روزگار رواج رویاهای صادقه، هیچ کسی هم خواب نما نشده است که نکیر و منکر از ” ما کَسبُک” و کسب و کار و مانند اینها بپرسندش! پس اوضاع چندان هم بی ریخت نیست. مخاطب این نوشته، از این رو، مسئولان سه لتی نیستند. مخاطب این نوشته کسی است که عاقبت می خواهد وارد بازار کسب و کار شود و گرفتن پول توجیبی را چندان خوش نمی دارد. این اخوینی برای هم نفسی و هم سخنی و شاید هم تاثیرکی روی این دسته باشد….

نوشته فوق مقدمه ای بود از کتاب نفحات نفت نوشته رضا امیرخانی… کتابی که توصیه می کنم که تمامی جوانان این سرزمین آن را بخوانند… امیدوارم که دغدغه های جوانان این مرز و بوم به  مسائل اساسی مملکت معطوف شود نه دغدغه هایی مثل شمع روشن کردن برای درگذشت یک خواننده پاپ!این کتاب را بخوانید تا با دیدی بازتر جامعه مدیریتی کشور را بشناسید…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *